مردم زاد

لغت نامه دهخدا

مردم زاد. [ م َ دُ ] ( ن مف مرکب ) آدمیزاد.( برهان قاطع ) ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) ( رشیدی ) ( جهانگیری ). زاده آدمی. انسان. ( ناظم الاطباء ):
فرشته است به علم و بهیمه است به جهل
میان هر دو منازع نماند مردم زاد.مولوی ( از جهانگیری ). || مردم زاده. نجیب زاده و بزرگوار و اصیل. رجوع به مردم زادگی و مردم زاده شود:
همان کردم ز ظلم و دادبا وی
که با مردان مردم زاد کردم.سوزنی.

فرهنگ فارسی

آدمی زاده انسان جمع: مردم زادگان: انوشیروان بعاملی از عمال خویش نبشت که مردم زادگان را و اهل خرد را بمحبت و احسان سیاست کن و سفلگان را بترس.

جمله سازی با مردم زاد

💡 از دست جورت خون دل از دیده می بارم مدام گر نیست رحمی بر منت بر اشک مردم زاد کن

💡 اشک من از مردم چشمم بزاد آخر تو را رحمتی بر اشک مردم زاد می‌بایست کرد

💡 نظر کردن که در دل داد دارد؟ سر پیوند مردم زاد دارد؟

💡 همان کردم ز ظلم و داد با وی که با مردان مردم زاد کردم

کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز