مردم زاده

لغت نامه دهخدا

مردم زاده. [ م َ دُ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) آدمیزاده. انسان. آدمیزاد. || نجیب. اصیل. دارای نسب عالی: و من بازداشتم از آن که هیچ مردم زاده زن عامه خواهد؟ ( نامه تنسر ). مردمانی مردم زاده بادانش و فضل و راستگوی. ( فارسنامه ابن بلخی ص 72 ).

فرهنگ فارسی

آدمی زاده انسان جمع: مردم زادگان: انوشیروان بعاملی از عمال خویش نبشت که مردم زادگان را و اهل خرد را بمحبت و احسان سیاست کن و سفلگان را بترس.

جمله سازی با مردم زاده

💡 نور چشم ما تو مردم زاده ای یک شبی از لطف شو مهمان ما

💡 طفل اشکی در کنار افتاده ام مفکن از چشمم که مردم زاده ام

💡 هست مردم زاده و از اصل پاک است ای دریغ گر به خونریزی و غمازی نبودی داستان

💡 عیش اگر خواهی سگ خوبان مردم زاده باش بنده ایشان شو از فکر جهان آزاده باش

💡 از سر شکست آب رویم پیش هر کس زان سبب برد و چشمش جای می سازم که مردم زاده است

کصخل یعنی چه؟
کصخل یعنی چه؟
اسکل یعنی چه؟
اسکل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز