مزیج

لغت نامه دهخدا

مزیج. [ م َ ] ( ع اِ ) بادام تلخ. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ).
مزیج. [م ِ ] ( ع اِ ) صورت ممال مزاج است. مزاج:
آن چنانی ز عشق و طبع و مزیج
که نسنجی به چشم عاقل هیچ.سنائی ( حدیقه چ مدرس ص 335 ).و رجوع به مزاج شود.
- هم مزیج؛ همنشین. همدم:
خاک است طینت تو و با آب هم مزیج
دلو است طالع تو و با چرخ هم عنان.خواجوی کرمانی ( در وصف حمام ).ورجوع به مزاج شود.

فرهنگ عمید

= مزاج

فرهنگ فارسی

( اسم ) مزاج: آن چنانی ز عشق و طبع و مزیج که نسنجی بچشم عاقل هیچ. ( حدیقه )
بادام تلخ

جمله سازی با مزیج

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چون که زایل شد اختلاف مزیج شجر آهنگ نشو کرد و بسیج

تولدو یعنی چه؟
تولدو یعنی چه؟
روز جاری یعنی چه؟
روز جاری یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز