مردمه
لغت نامه دهخدا
( مردمة ) مردمة. [ م ُ دِ م َ ] ( ع ص )تأنیث مُردِم. سحاب مردمة؛ ابر ثابت و پا برجای، کذلک حمی مردمة. ( ناظم الاطباء ). رجوع به مُردِم شود.
مردمه. [ م َ دُ م َ / م ِ ] ( اِ مصغر ) مردمک. مردمک چشم. ( برهان قاطع ) ( جهانگیری ) ( رشیدی ) ( انجمن آرا ). مردم دیده:
آن خوشه بین چنانک یکی خیک پر نبید
سر بسته و نبرده بدو دست هیچ کس
بر گونه سیاهی چشم است غژم او
هم بر مثال مردمه چشم از او تکس.بهرامی.زنج گفت سخنهای هنج همه نقش نگین مصلحت و مردمه دیده صواب شاید بود. ( مرزبان نامه ص 177 ). رجوع به مردمک شود.
فرهنگ عمید
= مردمک
فرهنگ فارسی
مردمک ( چشم ): زنج گفت: سخنهای هنج همه نقش نگین مصلحت و مردم. دید. صواب شاید بود....
ابر ثابت و پا بر جای
جمله سازی با مردمه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در گرد و سم سمند تو شب چون مردمه نور چشم مردم
💡 چون هر دو میم مردمه در خط کاتبان کو راست هر دو مردمهٔ چشم مردمی