متو
لغت نامه دهخدا
متو. [ م َت ْوْ ] ( ع مص ) دور ودراز سیر کردن و دور رفتن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || دراز کشیدن: و متوت الحبل؛ دراز کشیدم رسن را. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). کشیدن. ( تاج المصادر بیهقی ).
جمله سازی با متو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پدر کول اهل باربادوس بود که هفت سال بعد از ازدواجش مادر و خانواده کول را رها و به استرالیا مهاجرت میکند. کول و برادرش متو توسط مادرش تربیت و بزرگ میشوند.
💡 ثنا ارشاد متو یک عکاس خبرنگار ساکن سرینگر از قلمرو اتحادیه هند در جامو و کشمیر است. او برنده جایزه پولیتزر ۲۰۲۲ برای عکاسی شد.