لغت نامه دهخدا
قج. [ ق ُ ] ( ترکی، اِ ) قچ. قوچ. رجوع به قچ شود.
قج. [ ق ُ ] ( ترکی، اِ ) قچ. قوچ. رجوع به قچ شود.
( اسم ) ۱ - گوسفند نر شاخدار ۲ - بز کوهی یا سرقوچ. سابقا داشها و لوطیهای محل قوچ جنگلی را در خانه نگهداری می کردند. سر قوچ فلان بسلامت باشد. ( سرش سلامت باد. ): وعده هستی غیر ار بقیامت باشد سر قوچ تو الهی بسلامت باشد. ( گل کشتی توبا ۳۸۵ )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پنبه در آتش نهادم من به خویش اندر افکندم قج نر را به میش
💡 گفت قج بخش ار کنیم این را یقین هیچ کس از ما نگردد سیر ازین
💡 آن یکی قج داشت از پس میکشید دزد قج را برد حبلش را برید
💡 چون شنید از گاو و قج اشتر شگفت سر فرود آورد و آن را برگرفت
💡 چونک آگه شد دوان شد چپ و راست تا بیابد کان قج برده کجاست
💡 گفت قج با گاو و اشتر ای رفاق چون چنین افتاد ما را اتفاق