نیکو نظری

لغت نامه دهخدا

نیکونظری. [ ن َ ظَ ] ( حامص مرکب ) صائب نظر بودن. نظر صائب داشتن:
برترین چیزی شاهان را نیکونظری است
هیچ کس نیست ترا یار به نیکونظری.فرخی.اندرین دولت ماننده تو کیست دگر
چه به نیکوسیری و چه به نیکونظری.فرخی.

فرهنگ فارسی

صانب نظر بودن. نظر صائب داشتن

جمله سازی با نیکو نظری

با ملایک پس از آن صومعهٔ قدسی را گرد برگشتم و نیکو نظری کردم و رفت
ای شه گیتی نیکو نظری کن برهی که ز تو فخر شهانست ز نیکو نظری
جامی ز حباب است و پر از آب حیات نیکو نظری کن که چو آنند به هم
با ملایک پس از آن صومعه قدسی را گرد برگشتم و نیکو نظری کردم و رفت
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم
با دقت
با دقت
کردار
کردار
تزویر
تزویر
فال امروز
فال امروز