نیم مرده

لغت نامه دهخدا

نیم مرده. [ م ُ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) آنکه هنوز نمرده و نیمه جانی داشته باشد. ( ناظم الاطباء ). که در شرف مرگ است و اندک رمقی دارد: این خادم را بباید کشتن و دست بر حلق وی نهاد و محکم بیفشرد که خود نیم مرده بود. ( سمک عیار از فرهنگ فارسی معین ). || کم روشنائی. ( یادداشت مؤلف ). نیم خاموش. ( فرهنگ فارسی معین ):
به کردار چراغ نیم مرده
که هر ساعت فزون گردَدْش روغن.منوچهری.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - کسی که در شرف مرگ است ولی هنوز نمرده: (( این خادم را بباید کشتن و دست بر حلق وی نهاد و محکم بیفشرد که خود نیم مرده بود. ) ) ۲ - نیم خاموش (( بکردار چراغی نیم مرده که هر ساعت فزون گرددش روغن. ) ) ( منوچهری. د. چا. ۶۳: ۲ )

جمله سازی با نیم مرده

💡 به نزدیک قلواد شد چون شرار بدو گفت کای نیم مرده سوار

💡 نیش شکستگی به سویدای دل رسید این خون نیم مرده چکیدن گرفت باز

💡 به کردار چراغ نیم مرده که هر ساعت فزون گرددش روغن

💡 گروهی شکسته سر و پای و دست گروهی دگر نیم مرده چو مست

💡 تا به شب بی‌خویش بود و بعد از آن نیم مرده بازگشت از غیب جان

💡 زرد و لرزان و نیم مرده ز غم راست همچون چراغ دزد نیم

چیپ یعنی چه؟
چیپ یعنی چه؟
کص یعنی چه؟
کص یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز