نیم جو

لغت نامه دهخدا

نیم جو. [ ج َ / جُو ] ( اِ مرکب ) کمی. اندکی. مقداری به غایت قلیل. مختصری. ذره ای. خرده ای:
خاقانی است جوجو در آرزوی او
او خود به نیم جونکند آرزوی من.خاقانی.سرم که نیم جو ارزد به نزد همت تو
ببخشش زر و دستار بس گرانبار است.خاقانی.به نیم جو نخرم طاق خانقاه و رباط
مرا که مصطبه ایوان و پای خم طنبی است.حافظ.قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آن کس که از خرد عاری است.حافظ.

فرهنگ فارسی

کمی. اندکی. مقداری بغایت قلیل. مختصری. ذره ای. خرده ای.

جمله سازی با نیم جو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هرچ آنرا پای داری یک دمست نیم جو ارزد اگر صد عالمست

💡 آن خال نیم جو سنگ از نقطهٔ زره کم بر نقطه حلقه گشته زلف زره مثالش

💡 هزار عقد گهر را به نیم جو نخرد دلی کز آبله هر گوشه خرمنی دارد

💡 باده خواران به نیم جو نخرند این دو قرص درست گردون را

💡 آورده‌اند صحبت خوبان که آتش است بر من به نیم جو که بسوزند خرمنم

💡 در چشم همت تو نسنجد به نیم جو نی کهنهٔ سپهر نه خلقان روزگار

سلیطه یعنی چه؟
سلیطه یعنی چه؟
ارق ملی یعنی چه؟
ارق ملی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز