نکو گوی

لغت نامه دهخدا

نکوگوی. [ ن ِ ] ( نف مرکب ) خوش سخن. خوش گفتار. که سنجیده و پسندیده گوید. که درست و صواب گوید:
تو چندان که باشی سخن گوی باش
خردمند باش و نکوگوی باش.فردوسی.با مردم نکوگوی دژم مباش. ( منتخب قابوسنامه ص 43 ).
چون وصل نکورویان مطبوع و دل انگیز
چون لفظ نکوگویان مشروح و مفسر.ناصرخسرو.یا نکوگوی باش یا ابکم.سنائی.مغی را که با من سر و کار بود
نکوگوی هم حجره و یار بود.سعدی.نکوگویان نصیحت می کنندم
ز من فریاد می آید که خاموش.سعدی. || که نام دیگران را به نیکی برد. که محاسن و نیکی های دیگران را بیان کند. مقابل بدگوی:
چو آنکس نباشد نکوگوی من
که روشن کند عیب بر روی من.سعدی.یکی خوب کردار و خوش خوی بود
که بدسیرتان را نکوگوی بود.سعدی.

فرهنگ فارسی

خوش سخن. خوش گفتار. که سنجیده و پسندیده گوید. که درست و صواب گوید.

جمله سازی با نکو گوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مگو بسیار اگر گوئی نکو گوی نه هر چیزی که میآید فرو گوی

💡 به حرمت نظر کن به احوالشان نکو گوی از افعال و اقوالشان

💡 «مزن بی‌تأمل به گفتار دم نکو گوی اگر دیر گویی چه غم»

💡 سیف فرغانی کردار نکو کن نه سخن زشت باشد که نکو گوی بود بدکردار

💡 چه خوش گفت آن نکو گوی نکوکار که سر خواهی سلامت سر نگهدار

دیشلمه یعنی چه؟
دیشلمه یعنی چه؟
چوزه خون یعنی چه؟
چوزه خون یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز