لغت نامه دهخدا
نکورایی. [ ن ِ ] ( حامص مرکب ) نکورای بودن. صفت نکورای. رجوع به نکورای شود:
پایگاه وزرا یافته نزدیک ملک
از نکورایی و دانایی و تدبیرگری.فرخی.گوید اینجا خاص مهمانْت آمدم
اجری خاص از نکورایی فرست.خاقانی.
نکورایی. [ ن ِ ] ( حامص مرکب ) نکورای بودن. صفت نکورای. رجوع به نکورای شود:
پایگاه وزرا یافته نزدیک ملک
از نکورایی و دانایی و تدبیرگری.فرخی.گوید اینجا خاص مهمانْت آمدم
اجری خاص از نکورایی فرست.خاقانی.
نکو رای بودن. صفت نکو رای.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ور نکو گویی و نکو رایی همچو اقبال باش هرجایی
💡 آنکه مر ملک ملک را ز نکو رایی و داد دست بنهاد چو در عمر خود از عدل عمر