لغت نامه دهخدا
نواسنجی. [ ن َ س َ ] ( حامص مرکب ) عمل نواسنج. رجوع به نواسنج شود.
نواسنجی. [ ن َ س َ ] ( حامص مرکب ) عمل نواسنج. رجوع به نواسنج شود.
💡 به خون ناامیدی دست شوید از گشاد دل نواسنجی که دست غنچه گل در حنا بیند
💡 به افسون بهاران از قفس بیرون نمی آید نواسنجی که زیر بال و پر گلزارها دارد
💡 در گلستانی که من صائب نواسنجی کنم گوش گل چون لاله گردد داغدار از ناله ام
💡 نبیند بینوایی هرگز از دوران نواسنجی که در ایام بی برگی گلستان را به یاد آرد
💡 ای ذوق نواسنجی بازم به خروش آور غوغای شبیخونی بر بنگه هوش آور