می زدگان

لغت نامه دهخدا

می زدگان. [ م َ / م ِ زَ دَ / دِ ] ( اِ مرکب ) ج ِ می زده. ( ناظم الاطباء ). خمار. خماری. مست و مخمور. سیه مست:
می زدگان را گلاب باشد قطره شراب
باشد بوی بخور بوی بخار کباب.منوچهری.می زدگانیم ما در دل ما غم بود
چاره ما بامداد رطل دمادم بود.منوچهری.و رجوع به می زده شود.

فرهنگ فارسی

جمع می زده خمار خماری مست و مخمور

جمله سازی با می زدگان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خون سیاوش را باز بجوش آورید می زدگان را ز می باز بهوش آورید

رایزنی یعنی چه؟
رایزنی یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز