منفوخ

لغت نامه دهخدا

منفوخ. [ م َ ] ( ع ص ) دمیده شده. ( ناظم الاطباء ). بادکرده. آماسیده. نفخ کرده.
- منفوخ شدن؛ باد کردن. آماسیدن. نفخ کردن: زهار و تهی گاه هر دو منفوخ شود و برآید. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
|| کلان شکم. || فربه. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || ترسو. جبان. ( از اقرب الموارد ).

فرهنگ فارسی

دمیده شده. باد کرده.

جمله سازی با منفوخ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دیده بگشای و بر اعجاز نسیمی بنگر کاین نسیم است که منفوخ به هر مریم نیست

حاشیه یعنی چه؟
حاشیه یعنی چه؟
ملحوظ یعنی چه؟
ملحوظ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز