منسب

لغت نامه دهخدا

منسب. [ م َ س ِ ] ( ع مص ) نسب الشاعر بالمراءة نسیباً و منسبة و منسباً؛ تشبیب کرد به او در شعر. ( از تاج العروس ). رجوع به منسبة شود. || ( اِ ) نژاد. دوده. دودمان: با این همه فضل و بزرگی و علو منصب و رفعت منسب و جمال حسب و جلال نسب ایام با او نساخت. ( لباب الالباب چ نفیسی ص 87 ).

فرهنگ فارسی

نسب الشاعر بالمراه نسیبا و منسبه و منسبا تشبیب کرد به او در شعر. یا نژاد.

جمله سازی با منسب

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 او از نوادگان سجاد است و بارگاه او در شهر ری می‌باشد. همچنین یک قبرستان قدیمی در محوطه امامزاده عبدالله وجود دارد که برخی شاهزادگان قاجار و برخی افراد صاحب منسب قدیمی در آن دفن هستند.

💡 عروج منسب اقبال بی‌تلاش خوش است چو مه به چین مشکن دامن‌ کمال جبین

💡 به همه خلق بگویید ز هفتاد و دو منسب که مرا نیست به جز شیر خدا رهبر دیگر

فصل یعنی چه؟
فصل یعنی چه؟
حاشیه یعنی چه؟
حاشیه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز