لغت نامه دهخدا
ممسکی. [ م ُ س ِ ] ( حامص ) زفتی ولاَّمت. خست و کم خرجی. ( از ناظم الاطباء ):
گر سایه کف تو برافتد به ممسکی
اندرزمان بیفتد از او نام ممسکی.سوزنی.مکن تا در غمت ناید درازی
چو زاهد ممسکی در خرقه بازی.نظامی.
ممسکی. [ م ُ س ِ ] ( حامص ) زفتی ولاَّمت. خست و کم خرجی. ( از ناظم الاطباء ):
گر سایه کف تو برافتد به ممسکی
اندرزمان بیفتد از او نام ممسکی.سوزنی.مکن تا در غمت ناید درازی
چو زاهد ممسکی در خرقه بازی.نظامی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز ممسکی فلک از من دریغ داشته است به زخم خار اگر از خارزار ساخته ام
💡 گر سایه کف تو درافتد به ممسکی در زمان بیفتد ازو نام ممسکی
💡 یک ممسکی را به بخشش ستود که ای برتر از معن و حاتم به جود
💡 به شیشه خانه عمر خودست سنگ زدن ز ممسکی سخن سخت با گدا گفتن
💡 تراست ممسکی نفس ازین ترش طبعی که طبع هر ترشی را ملازمست امساک