لغت نامه دهخدا
ممخ. [ م ُ م ِخ خ ] ( ع ص ) امر ممخ؛ کار دراز و بزرگ. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). امر طائل. ( از اقرب الموارد ). || مغز پر. ( ناظم الاطباء ).
ممخ. [ م ُ م ِخ خ ] ( ع ص ) امر ممخ؛ کار دراز و بزرگ. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). امر طائل. ( از اقرب الموارد ). || مغز پر. ( ناظم الاطباء ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دانشآموز و چو نادان ز پس میر ممخ تا چو دانا شوی آنگه دگران در تو مخند