مقطوع روزی

مترادف‌ها

بی‌روزی، گرسنه

متضادها

مرفه، بی‌نیاز

لغت نامه دهخدا

مقطوع روزی. [ م َ ] ( ص مرکب ) بی روزی. آن که رزق وی بریده باشد. آن که وجه معاش وی قطع شده باشد:
بخواه و مدار از کس ای خواجه باک
که مقطوع روزی بود شرمناک.سعدی.

فرهنگ فارسی

بی روزی. آنکه رزق وی بریده باشد آنکه وجه معاش وی قطع شده باشد.

جمله سازی با مقطوع روزی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 بخواه و مدار از کس ای خواجه باک که مقطوع روزی بود شرمناک

💡 در داستان‌های کلاسیک ادبیات فارسی، شخصیت‌های مقطوع روزی اغلب با سختی‌های بسیار فراوان و چالش‌های زندگی روبرو می‌شوند که صبر و ایمان آن‌ها را به شدت می‌آزماید.

💡 فقر و مقطوع روزی بودن می‌تواند منجر به تغییرات اجتماعی بسیار گسترده در یک جامعه شود، اگر دولت‌ها نتوانند امنیت معیشتی برای همه شهروندان فراهم کنند.

💡 او با وجود اینکه فردی مقطوع روزی بود، اما با تلاش بسیار و کار کردن در چندین شغل مختلف، توانست خانواده خود را از گرسنگی نجات دهد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران