لغت نامه دهخدا
مخنثی. [ م ُ خ َن ْ ن َ ] ( حامص ) مأخوذ از تازی، مأبونی. نامردی. ( ناظم الاطباء ) ( از فرهنگ جانسون ).
مخنثی. [ م ُ خ َن ْ ن َ ] ( حامص ) مأخوذ از تازی، مأبونی. نامردی. ( ناظم الاطباء ) ( از فرهنگ جانسون ).
مابونی و نامردی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یا قند نهی در دو لب رنجوری یا جفت شود مخنثی با حوری
💡 دید گریان مخنثی بر خاک روی بنهاده پیرهن زده چاک
💡 رعنائی و نازکی رها باید کرد مردانه مخنثی قضا باید کرد
💡 خنثی شکل او، نه مرد ونه زن سخت روئی، مخنثی چو زغن
💡 آن شنیدی که ابلهی برخاست سرگذشت از مخنثی درخواست