محنی

لغت نامه دهخدا

محنی. [ م ُ ] ( ع ص ) زن مهربانی نماینده بر فرزند و شوی نکننده بعد مردن پدراو. ( آنندراج ). زن مهربان بر کودک که پس از مردن شوی جهت مهربانی فرزند خود شوهر نکند. ( ناظم الاطباء ).
محنی. [ م ُ ح َن ْ نا ] ( ع مص ) محنا. || کج و خمیده و پیچیده. ( ناظم الاطباء ). کج کرده و خم داده. ( آنندراج ).
محنی. [ م ُ ح َن ْ نی ] ( ع ص ) رنگ کرده به حنا. ( آنندراج ). محنا. || کج کننده و خمنده. ( ناظم الاطباء ).
محنی ٔ. [ م ُ ح َن ْ ن ِءْ ] ( ع ص ) کسی که به حنا رنگ می کند. ( ناظم الاطباء ). به حنا رنگ کننده. ( از منتهی الارب ).

فرهنگ فارسی

رنگ کرده به حنا

فرهنگ اسم ها

اسم: محنی (دختر) (فارسی) (تلفظ: mohanna) (فارسی: مُحَنی) (انگلیسی: mohanna)
معنی: به حنا رنگ کننده

جمله سازی با محنی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بر راستی نیزه‌اش از چرخ نبشته است کز بهر کج‌اندیش‌مزاجان محنی تو

سرگردان یعنی چه؟
سرگردان یعنی چه؟
چیره یعنی چه؟
چیره یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز