گهر نگار

مترادف‌ها

جواهرساز

لغت نامه دهخدا

گهرنگار. [گ ُ هََ ن ِ ] ( ن مف مرکب ) مخفف گوهرنگار:
زگوهر است شها روی تیغ تو بنگار
گهرنگار بدست گهرنثار تو باد.سوزنی.رجوع به گوهرنگار شود.

فرهنگ فارسی

۱ - ( صفت ) نگارند. جواهر زینت دهند. گوهر. ۲ - مزین بجواهر مرصع گوهر نشانده: تاجی گوهر نگار بر سر نهاد.

جمله سازی با گهر نگار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 چرخ پیروزه پشت حلقه کند پیش لعل گهر نگار لبت

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران