چیره زبان

لغت نامه دهخدا

چیره زبان. [ رَ / رِ زَ ] ( ص مرکب ) زبان آور. نطاق. بلیغ. ( ناظم الاطباء ). گشاده زبان. سخندان. حرّاف ( در تداول فارسی زبانان ). فصیح:
بشد مرد بیدار چیره زبان
بنزدیک سالار هاماوران.فردوسی.بجستند زآن انجمن هردوان
یکی پاکدل مرد چیره زبان.فردوسی.چنان چون ببایست چیره زبان
جهاندیده و گرد و روشن روان.فردوسی.کزین مرد چینی چیره زبان
فتاده ستم از دین خود در گمان.فردوسی.گفت که مسعودسعد شاعر چیره زبان
دیدی عدلی که خلق یاد ندارد چنان.مسعودسعد.- چیره زبان بودن؛ فصیح و بلیغ بودن. زبان آور و سخندان بودن:
که بسیاردان بود و چیره زبان
هشیوار و بینادل و بدگمان.فردوسی.

فرهنگ فارسی

زبان آور. نطاق. بلیغ. گشاده زبان. سخندان.

جمله سازی با چیره زبان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نومید دلیر باشد و چیره زبان زنهار ! چنان مکن، که نومید شوم

💡 عالمانت چو تیغ چیره زبان عاملانت چو نیزه بسته میان

💡 از گه عهد الست چیره زبان در بلی پیش در لا اله بسته میان هم چو لا

💡 تا قصه گوی چیره زبان پیش عاشقان قصه ز عشق عروه و غفرا کند همی

💡 وان چیره زبان هندوی ابخاز گشایش چون طبع مناظر به همه جنگ و جدل شد

مرضیه یعنی چه؟
مرضیه یعنی چه؟
نجورسن یعنی چه؟
نجورسن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز