لغت نامه دهخدا
چوگان کردن. [ چ َ / چُو ک َ دَ ] ( مص مرکب ) چوگان ساختن. ساختن چوگان. تراشیدن و پرداختن چوگان. ترتیب دادن چوگان:
خمیده بیدش از سودای خورشید
بلی رسم است چوگان کردن از بید.نظامی. || دوتا کردن. کوژ و منحنی کردن. خمیده کردن. چنگ کردن:
قدم کرد چوگان و در خم اوی
ز میدان عمرم بسر برد گوی.اسدی.- از قامت کسی چوگان کردن؛ گوژ و منحنی ساختن قامت کسی. دوتا کردن بالای آخته کسی. چنگ کردن قد کسی:
ای جوان سروقد گوئی ببر
پیش از آن کز قامتت چوگان کنند.حافظ.