لغت نامه دهخدا
چهره خیز. [ چ ِ رَ / رِ ] ( نف مرکب ) که رخسار از آن نمایان شود. که عکس رخسار از آن برآید و در آن نماید و آن کنایه از روشن و مجلا و مصفاست. ( از آنندراج ) ( از غیاث اللغات ).
چهره خیز. [ چ ِ رَ / رِ ] ( نف مرکب ) که رخسار از آن نمایان شود. که عکس رخسار از آن برآید و در آن نماید و آن کنایه از روشن و مجلا و مصفاست. ( از آنندراج ) ( از غیاث اللغات ).
که رخسار از آن نمایان شود. که عکس رخسار از آن بر آید و در آن نماید و آن کنایه از روشن و مجلا و مصفاست.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از خزان برگ رزان ریزان شد ای گل چهره خیز یاد کن از برگ ریز عمر و می در جام ریز