وزی
لغت نامه دهخدا
وزی. [ وَ زا ] ( ع ص ) خر توانای درشت اندام. خر توانای شادمان درشت اندام. ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ). || مرد کوتاه گرد و درهم اندام. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ).
وزی. [ وَزْی ْ ] ( ع مص ) فراهم آمدن. ( منتهی الارب ). فراهم آمدن و جمع گردیدن. ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ). اجتماع و تقبض. ( اقرب الموارد ).
وزی. [ وَ ] ( ص نسبی ) منسوب به وز.
- غده وزی؛ غده چربی. ( فرهنگ فارسی معین ).
فرهنگ فارسی
( صفت ) منسوب به وز. یا غد. وزی. غد. چربی.
فراهم آمدن فراهم آمدن و جمع گردیدن
جمله سازی با وزی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو سوزنده آتش یکی مشک آب ربوده است وزی خیمه دارد شتاب
💡 عشاق ترا امید بهر وزی نیست جز درد دل از حسن رخت روزی نیست
💡 چو آن نیک از شاه دستور یافت بزد اسب وزی رزم دشمن شتافت
💡 نگه کن کنون تا پسند تو چیست وزی خواسته سودمند تو چیست
💡 نه در سخن ز کسی جوئی آبروی و ریا نه در سخا بکسی در وزی تو باد منن
💡 کام یاب و کام ران و شادباش و شادزی زی خوش انگشتان بپوی وزی دل افروزان نگر