هرکو

لغت نامه دهخدا

هرکو. [ هََ ] ( ضمیر مبهم مرکب ) هر که او. هرکس که او. ( یادداشت به خط مؤلف ):
هرکو نکند به صورتت میل
در صورت آدمی دواب است.سعدی.در ازل هرکو بفیض دولت ارزانی بود
تا ابد جام مرادش همدم جانی بود.حافظ.هرکو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید
در رهگذار باد نگهبان لاله بود.حافظ.

فرهنگ فارسی

هرکهاو هرشخص که وی: (( هرکوزصدق دم زند ازیک نفس بود چون صبح روشنی جهانی اش درقفاست. ) ) ( کمال اسماعیل ) توضیح فعل وضمیر آن بمناسبت ((او ) ) مفرد آید.

جمله سازی با هرکو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 که هرکو سلیحش به دشمن دهد همی خویشتن رابه کشتن دهد

💡 که هرکو برادر بود دوست به چو دشمن بود بی پی و پوست به

💡 تو دانی که هرکو به گیتی برست ز هر سو غرورش بسی در سرست

💡 جز یار نبیند بجهان همچو اسیری هرکو دلش از دیدن اغیار مبراست

💡 هرکس کند رضای ترا جفت خویشتن هرکو کند وفای ترا یار خویشتن

تولدو یعنی چه؟
تولدو یعنی چه؟
کصخل یعنی چه؟
کصخل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز