لغت نامه دهخدا
نبری. [ ن ِب ْ ب َ] ( اِخ ) منصوربن محمد خبار، مکنی به ابومنصور و معروف به نبری. مرد امی و بی سوادی است که شعر نیکو می گفته در مدح و غزل و جز آن. ( از انساب سمعانی ص 552 ).
نبری. [ ن ِب ْ ب َ] ( اِخ ) منصوربن محمد خبار، مکنی به ابومنصور و معروف به نبری. مرد امی و بی سوادی است که شعر نیکو می گفته در مدح و غزل و جز آن. ( از انساب سمعانی ص 552 ).
منصور بن محمد خبار مکنی به ابو منصور و معروف به نبری مردامی و بی سوادی است که شعر نیکو می گفته در مدح و غزل و جزئ آن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 برند آن تو هر کس، تو آن کس نبری دوند زی تو همه کس، تو زی کسی ندوی
💡 در بادیه عشق بجائی نبری راه تا در گرو دوری ونزدیکی راهی
💡 آسوده در لطف حق از هر سوریست آنجا نبری گمان که بر کس زوریست
💡 اسرار خرابات بدستان نبری تا سجده به پیش بت پرستان نبری
💡 علم چگونه زنی بر فضای عالم قدس اگر برون نبری رخت از اینسرای غرور