لغت نامه دهخدا
نالندگی. [ ل َ دَ / دِ ] ( حامص ) ناله و گریه. اندوه و الم. زاری و آه. ( از ناظم الاطباء ). نالان بودن. نالانی. || بیماری. مریضی. بیمار نالان و بستری بودن. رجوع به نالنده شود:
ز نالندگی چون سبکتر شود
فدای تن شاه کشور شود.فردوسی.
نالندگی. [ ل َ دَ / دِ ] ( حامص ) ناله و گریه. اندوه و الم. زاری و آه. ( از ناظم الاطباء ). نالان بودن. نالانی. || بیماری. مریضی. بیمار نالان و بستری بودن. رجوع به نالنده شود:
ز نالندگی چون سبکتر شود
فدای تن شاه کشور شود.فردوسی.
۱ - نالنده بودن نالانی. ۲ - ناخوشی بیماری: [ او را رها کرد تا بمدینه رفت. روزی چند بر آمد نالنده شد و بمرد. در نالندگی او را گفتند... ]
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سکندر که بر سفت مه زین نهاد ز نالندگی سر به بالین نهاد
💡 چو بهتر شد از رنج نالندگی دلش کرد مر عشق را بندگی
💡 ز نالندگی چون سبکتر شود فدای تن شاه کشور شود