نافذ حکم

مترادف‌ها

لازم‌الاجرا، قطعی، مؤثر

متضادها

بی‌اثر، غیرنافذ

لغت نامه دهخدا

نافذحکم. [ ف ِ ح ُ ] ( ص مرکب ) فرمانروا. مطاع. نافذالامر. نافذالحکم. که فرمان وی روان است:
شاه مسعود براهیم که در ملک جهان
خسرو نافذحکم و ملک کامرواست.مسعودسعد.

فرهنگ فارسی

نافذ الکلمه.

جمله سازی با نافذ حکم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 تا تو نافذ حکم و مطلق دست گشتی در عمل بیش یک ساعت ندیدند از برای کارزار

💡 بیک اشارت تیغش، که باد نافذ حکم قضا بزاویه عزل در خزد مهمل

💡 چون قضا نافذ حکم و چو ورع دین پرور چون فلک دولت بخش و چو خرد بند گشای

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران