قبع

لغت نامه دهخدا

قبع. [ ق ُ ] ( ع اِ ) کرنای و بوق. ( منتهی الارب ).
قبع. [ ق َ ] ( ع مص ) قِباع. بینی فشاندن خوک. || تاسه افتادن، گویند: قبع الرجل قبعاً؛ تاسه افتاد او را. || قَبَعَ المَزادةَ، دهان توشه دان به درون نوردیده، خورد آب را. یا گوشه توشه دان به دهان در کرد و نوشید. رجوع به قِباع شود. || پست کردن سر در سجده. ( منتهی الارب ). || ( اِ ) بانگ و فریاد. || بانگ پیل. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).
قبع. [ ق ُ ب َ ] ( ع اِ ) خارپشت. || جانورکی است دریائی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).

فرهنگ فارسی

خارپشت جانورکی است

جمله سازی با قبع

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 فسکانها قبع السراب تمور من اشراقها راد لضحی اهضامها

روح یعنی چه؟
روح یعنی چه؟
پهلوگاه یعنی چه؟
پهلوگاه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز