فغان کردن

لغت نامه دهخدا

فغان کردن. [ ف َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) فریاد کردن. ناله کردن. فغان برآوردن:
بسازم گر او سر بپیچد ز من
کنم زو فغان بر سر انجمن.فردوسی.گفتم فغان کنم ز تو ای بت هزار بار
گفتا که از فغان بود اندر جهان فغان.عنصری.آتش کجا در آب فتد چون فغان کند؟
در آب چشم از آتش سودا من آن کنم.خاقانی.تا بر درت برسم بشارت همی زنند
دشمن بچوب تا چو دهل میکند فغان.سعدی.

فرهنگ فارسی

فریاد کردن ناله کردن

جمله سازی با فغان کردن

💡 چه حاصل دارد از دست فلک آه و فغان کردن که ظالم را همیشه نالهٔ مظلوم می‌سازد

💡 مرا گفتی مکن افغان که فردا خواهمت کشتن شب قتلست منعم از فغان کردن چرا کردی

💡 ندارم آب و تاب و زاری و برگ فغان کردن زبان و دیده هم چون من بحال زار افتاده

💡 مقیم گوشهٔ تنهاییم، کارم فغان کردن چه حالست این که دارم؟ در کجایم؟ در چه کارم من؟

💡 کاش مرگم سازد امشب از فغان کردن خلاص تا سگش از درد سر آسوده گردد من خلاص

دارک یعنی چه؟
دارک یعنی چه؟
ابلق یعنی چه؟
ابلق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز