لغت نامه دهخدا
نمک ریز. [ ن َ م َ ] ( نف مرکب ) آنکه نمک می پاشد. ( ناظم الاطباء ).
- نمک ریز شدن؛ کنایه از گریان شدن:
دیدن او چون نمک انگیز شد
هرکه در او دید نمک ریز شد.نظامی.
نمک ریز. [ ن َ م َ ] ( نف مرکب ) آنکه نمک می پاشد. ( ناظم الاطباء ).
- نمک ریز شدن؛ کنایه از گریان شدن:
دیدن او چون نمک انگیز شد
هرکه در او دید نمک ریز شد.نظامی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در دیده نمک ریز که خوابت نرباید شایسته دریافتن از عمر دمی هست
💡 از پسته چو شکرت نمک ریز آید جان بخشد و خوبتر زجان نیز آید
💡 دل که از شوق کلام تو کبابست کباب دارد از لعل نمک ریز تو حظی و چه حظ
💡 از تبسم لب دگر هرگز نبست تا به کام دل نمک ریز آمده
💡 نمک میریخت از لعل نمک ریز وزان در دیدهها میشد نمک بیز