لغت نامه دهخدا
فسو. [ ف َس ْوْ ] ( ع مص ) تیز دادن بی بانگ و گند کردن. ( منتهی الارب ). اخراج ریح از مخرج بدون آنکه صوت آن شنیده شود. ( اقرب الموارد ).
فسو. [ ف َ س ُوو ] ( ع ص ) بسیار گوز و گند. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
فسو. [ ف َس ْوْ ] ( ع مص ) تیز دادن بی بانگ و گند کردن. ( منتهی الارب ). اخراج ریح از مخرج بدون آنکه صوت آن شنیده شود. ( اقرب الموارد ).
فسو. [ ف َ س ُوو ] ( ع ص ) بسیار گوز و گند. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
بسیار گوز و گند
💡 سوگند می خورم به دو جادوی بابلی یعنی بدان دو نرگس شوخ فسو نگرت
💡 چو مژگان می زند در هر نگه بر هم دو عالم را ز خوبان در نظر چشم فسو نسازی که من دارم