فرو خفته

مترادف‌ها

خوابیده، خفته

متضادها

بیدار

لغت نامه دهخدا

فروخفته. [ ف ُ خ ُ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) فسرده شده و بسته شده و منجمدگشته. ( ناظم الاطباء ).
فروخفته. [ ف ُ خ ُ ت َ / ت ِ ] ( اِ مرکب ) کوه کوچک. تپه. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

کوه کوچک. تپه

جمله سازی با فرو خفته

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 رومی ز سوی مغرب و سگزی ز سوی شرق بیدار نمودند فرو خفته فتن را

💡 به چنگ و به دندان رهش رفته گیر چو کیخسرو آنجا فرو خفته گیر

💡 به روز جوانی فرو خفته زار تو در پی ز گیتی همین چشم دار

💡 ولی از بخت فرو خفته فرا جست زخواب دید برخشت سر خویش نه بردامن باب

💡 زن مکرر کرد که آن با بُرطله کیست بر پشتت فرو خفته هله

💡 رازهای بسیاری در اعماق تاریک و فرو خفته این اقیانوس عظیم پنهان مانده‌اند که هنوز هیچ کاوشگر یا دانشمند ماهری نتوانسته است آن‌ها را کشف و مطالعه کند.

💡 خاطرات شیرین دوران کودکی در گوشه‌ای از ذهن او فرو خفته و تنها با بوی باران و صدای موسیقی ملایم دوباره زنده و تازه می‌شوند.

💡 تمدن‌های باستانی که در زیر شن‌های سوزان صحرا فرو خفته‌اند، می‌توانند اطلاعات بسیار ارزشمندی را درباره تاریخ و فرهنگ انسان‌های قدیمی در اختیار ما قرار دهند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران