گرگوی

لغت نامه دهخدا

گرگوی. [ گ َ ] ( اِخ ) نام پهلوانی بوده تورانی که خود بمدد افراسیاب آمده بود و افراسیاب او را به نزدیک پیران ویسه به جنگ طوس و رستم فرستاد. ( برهان ) ( آنندراج ). نام پهلوان ایرانی. ( ولف ):
چو گرگوی جنگی سوی میسره
بیامدچو خور بیش برج بره.فردوسی.رجوع به گرگوز شود.

دانشنامه آزاد فارسی

گَرْگوی
(یا: کُردوی )، بنا بر روایت شاهنامۀ فردوسی، دلاوری ایرانی فرماندۀ میسرۀ سپاه گُشتاسپ در نبرد با ارجاسپ.

جمله سازی با گرگوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آن سر که نرفته بچو کانت گرگوی زراست کم از خزفست

💡 چو کاموس و منشور و خاقان چین گهار و چو گرگوی با آفرین

💡 چه گرگوی شد کشته گرگین گرد روان دست بر گرزه گرز برد

💡 بزد بر سر گرد گرگوی گرز چنان آن جفاجو به نیروی برز

کلنی یعنی چه؟
کلنی یعنی چه؟
داف یعنی چه؟
داف یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز