یک باری

لغت نامه دهخدا

یک باری. [ ی َ / ی ِ ] ( حامص مرکب ) ناپاکی. درپهلوی آن ناپاکی است که از حمل نعشی حامل را زاید چون نعش را به تنهایی برد، چه در دین زرتشت برای حمل جنازه اقلاً دو تن باید. ( یادداشت مؤلف ):
چونکه در جنت شراب حلم خورد
شد ز یک باری شیطان روی زرد.مولوی.|| ( ق مرکب ) یک باره. همه: و بر سری مردم را مصادره کردندی تا یک باری مستأصل شدند. ( فارسنامه ابن البلخی ص 133 ).

فرهنگ فارسی

ناپاکی در پهلوی آن ناپاکی است که از حمل نعشی حامل را زاید چون نعش را به تنهایی برد چه در دین زرتشت برای حمل جنازه اقلا دو تن باید یکباره

جمله سازی با یک باری

💡 جانا بگذر به کوی ما یک باری برگیر قدم به سوی ما یک باری

💡 دهانم خشک و لب تلخ از فراق تست، یک باری لب خشک مرا ترساز و بوسی در دهان افگن

💡 من بکردم آنچه کردی او سخن گوش حکمت دار یک باری بمن

💡 بسا خون جگر، جانا، که بر خوان غمت خوردم به بوی آنکه یک باری تو هم مهمان من باشی

💡 دست زد بر طاس یک باری دگر طاس را آورد در کاری دگر

محتمل یعنی چه؟
محتمل یعنی چه؟
عزیز یعنی چه؟
عزیز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز