لغت نامه دهخدا
کینه توزی. [ ن َ / ن ِ ] ( حامص مرکب ) کین توزی. انتقام جویی. انتقام کشی:
خواری من زکینه توزی بخت
از عزیزان مهربان برخاست.خاقانی.و رجوع به کین توز شود.
کینه توزی. [ ن َ / ن ِ ] ( حامص مرکب ) کین توزی. انتقام جویی. انتقام کشی:
خواری من زکینه توزی بخت
از عزیزان مهربان برخاست.خاقانی.و رجوع به کین توز شود.
انتقام جویی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گر به اشنج لطف ورزی زو برویانی سخن ور با خضر کینه توزی زو برانگیزی شرار
💡 بحر سپهر دوری و کوه ستاره سیر خورشید کینه توزی و گردون حقگزار
💡 نه چون تو برزم اندرون کینه توزی نه چون تو ببزم اندرون بردباری
💡 خواری من ز کینه توزی بخت از عزیزان مهربان برخاست
💡 ز جا جستم چ و شیری کینه توزی به ذوق سیر کوه قاف روزی
💡 چشم تو خدنگ سینه دوزی دارد خشم تو پلنگ کینه توزی دارد