چرخ روان

لغت نامه دهخدا

چرخ روان. [ چ َ خ ِرَ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) چرخ. آسمان. فلک. چرخ گردان. چرخ گردنده. چرخ دوار. چرخ متحرک:
ببینم که رای جهاندار چیست
رخ شمع چرخ روان سوی کیست.فردوسی.چنین است آئین چرخ روان
توانا بهر کار و ما ناتوان.فردوسی.

فرهنگ فارسی

چرخ ٠ آسمان

جمله سازی با چرخ روان

💡 مگر کاسمانی سخن دیگرست که چرخ روان از گمان برترست

💡 چو خورشید بر خاک زد رنگ خویش نمود او به چرخ روان سنگ خویش

💡 چنین است آیین چرخ روان توانا بهرکار و ما ناتوان

💡 دوبار این چنین کار پیش آمدت نه چرخ روان خون خویش آمدت

💡 چنین بود تا بود چرخ روان توانا به هر کار و ما ناتوان

💡 که نعمهای او چو چرخ روان همه خواب است و باد و بادفَره