لغت نامه دهخدا
پاکیزه بوم. [ زَ / زِ ] ( ص مرکب ) پاک نهاد ( ؟ ):
جوانی خردمند و پاکیزه بوم
ز دریا برآمد بدربند روم.سعدی ( بوستان ).شنیدم که مردیست پاکیزه بوم
شناسا و رهرو در اقصای روم.سعدی ( بوستان ).
پاکیزه بوم. [ زَ / زِ ] ( ص مرکب ) پاک نهاد ( ؟ ):
جوانی خردمند و پاکیزه بوم
ز دریا برآمد بدربند روم.سعدی ( بوستان ).شنیدم که مردیست پاکیزه بوم
شناسا و رهرو در اقصای روم.سعدی ( بوستان ).
۱. پاک بوم، سرزمین پاک.
۲. (صفت ) پاک تن.
۳. (صفت ) پاک نهاد.
( صفت ) پاک تن
پاک نهاد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جوانی خردمند پاکیزه بوم ز دریا بر آمد به دربند روم
💡 شنیدم که مردی است پاکیزه بوم شناسا و رهرو در اقصای روم