لغت نامه دهخدا
محصلی. [ م ُ ح َص ْ ص ِ ] ( حامص ) عمل محصل. کار و شغل و مأموریت محصل در اجرای کار. ( ناظم الاطباء ). رجوع به مُحَصِّل و تذکرةالملوک ( ص 10 ) شود. || ابرام و پافشاری و سختگیری در اجرای امری. || دانشجو بودن. طالب علم بودن.
محصلی. [ م ُ ح َص ْ ص ِ ] ( حامص ) عمل محصل. کار و شغل و مأموریت محصل در اجرای کار. ( ناظم الاطباء ). رجوع به مُحَصِّل و تذکرةالملوک ( ص 10 ) شود. || ابرام و پافشاری و سختگیری در اجرای امری. || دانشجو بودن. طالب علم بودن.
۱. مربوط به محصل.
۲. (حاصل مصدر ) شغل و عمل محصل.
عمل محصل
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ترا ز هر که رسد تلخیی درین عالم محصلی است که از خلق درخدا بگریز
💡 بر پاره کاغذی دو سه خط میتوان کشید، بنده که بشما کمتر عریضه بنویسم عیبی ندارد، چرا که حاجتی به خط و کاغذ من نیست، اما از شما که حاجت است چرا نمینویسید، یا چنان بعجله و شتاب مینویسید که مبتدی نفعی از آن نبرد. باری این بار مثل هر بار مکنید، ملک کتّاب محصلی است مثل ملک عذاب، جزودان سرکار را بعزم تماشا بخواهد و برسم یغما ببرد. مثل دزد بی توفیق ابریق رفیق برداشت که بطهارت میروم و بغارت میرفت. اینقدر بدان که اعتماد نایب السلطنة روحی فداه در برادری بنواب مالک رقاب شاهزاده دخلی و نسبتی به هیچ کس ندارد.