هردم

لغت نامه دهخدا

هردم. [ هََ دَ ] ( ق مرکب ) هر لحظه. هرساعت. هر آن. پیوسته. پشت سر هم. پیاپی. متواتراً. ( یادداشت به خط مؤلف ):
چو با او تو پیوسته خون شوی
از این پایه هردم به افزون شوی.فردوسی.یا در این غم که مرا هردم هست
همدم خویش کسی داشتمی.خاقانی.مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد میدارد که بربندید محملها.حافظ.

فرهنگ عمید

هرلحظه، هردقیقه، هرساعت، هرآن.

فرهنگ فارسی

هرلحظه هرزمان: (( آن عهد یادبادکه ازبام ودرمرا هردم پیام یار وخط دلبر آمدی. ) ) ( حافظ )

جمله سازی با هردم

💡 نتابم روی از او هرگز اگرچه در غم رویش مرا چرخ کهن هردم بلایی نو به روی آرد

💡 من که هردم ز فلک صد الم آید پیشم غیر بیهوشی و مستی چه صلاح اندیشم؟

💡 شمع را نیست زبانی که بگوید آن روز هردم آن به که زبانش به سر گاز دهی

💡 ز جنون فزود هردم چو بلای ناگهانی در و دشت در حصارم دد و دام در پناهم

💡 گفتم که عشق ما به تو هردم فزون چراست گفتا از آنکه ما به ملاحت فزوده‌ایم

بج یعنی چه؟
بج یعنی چه؟
پروکلس یعنی چه؟
پروکلس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز