گردن فرازی

لغت نامه دهخدا

گردن فرازی. [ گ َ دَ ف َ ]( حامص مرکب ) سرافرازی. سربلندی. مناعت:
بگردن فرازی و مردانگی
برای هشیوار و فرزانگی.فردوسی.توانم که گردن فرازی کنم
بشمشیر با شیر بازی کنم
ز نخجیر و گردن فرازی و رزم
ز مهر دل و کین و شادی و بزم.اسدی ( گرشاسب نامه ). || سرکشی. خودپسندی:
درآمد که گردن فرازی کند
بدان آتش تیز بازی کند.نظامی.تو خود دانی که در شمشیربازی
هلاک سر بود گردن فرازی.نظامی.

فرهنگ عمید

۱. تکبر، خودپسندی.
۲. سربلندی.

فرهنگ فارسی

۱ - تکبر خود پسندی. ۲ - سربلندی افتخار. ۳ - گردنکشی عصیان. ۴ - نیرومندی قوت.

جمله سازی با گردن فرازی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هر که را بر خاک راه انداخت، سازد سربلند دعوی گردن فرازی از سنان زیبنده است

💡 هدف از تیر باران سینه پر رخنه ای دارد خطر بسیار باشد در کمین گردن فرازی را

💡 به جایی که گردن فرازی کند سر خصم با نیزه بازی کند

💡 شمع از گردن فرازی سر به جای پا نهاد ترک کن گردنکشی، سر را به جای پا منه

💡 فرامش کرده آن گردن فرازی شده آماده بهر چاره‌سازی

💡 من و گردن فرازی بر امید خونبها حاشا گوارا نیستم بر تیغ اگر خون بحل گردم

بررسی یعنی چه؟
بررسی یعنی چه؟
بلاوجه یعنی چه؟
بلاوجه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز