پایست
لغت نامه دهخدا
پایست. [ ی ِ ] ( ن مف مرخم ) مداوم. بردوام. پیاپی. پیوسته. ناگسیخته: این نیز حصاری بود سخت استوار... و آنجا هفت روز جنگ پایست کرد و حاجت آمد بمعاونت یلان غور. ( تاریخ بیهقی ).
فرهنگ فارسی
( اسم صفت ) پیاپی پیوسته ناگسیخته مداوم بردوام.
جمله سازی با پایست
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 راه عشق از روی عقل از بهر آن بس مشکلست کان نه راه صورت و پایست کان راه دلست
💡 مباش غرّه بدین پنج روز نقد حیات که عمر بر سر پایست و چرخ بر سر کار
💡 اگر خواهی که تو بیرون گریزی نه پایست و نه چنبر چون گریزی
💡 از ایران همه دشت تورانیان سر و دست و پایست و پشت و میان
💡 هر که را پایست جوید روزیی هر که را پا نیست کن دلسوزیی
💡 به عذر ماضی تا کین ز خصم بستاند نشسته بر سر پایست و بر سر پیمان