یمک

لغت نامه دهخدا

یمک. [ ی ِ م َ ] ( ترکی، اِ ) در ترکی خوردنی را گویند. ( برهان ).
یمک. [ ی َ م َ ] ( اِخ ) نام ملک پادشاه ( یمک ) را گویند و آن ملک به حسن معروف است. ( ازرشیدی ). || نام شهری و ولایتی است حسن خیز.( از ناظم الاطباء ) ( برهان ) ( از آنندراج ):
مفکن به غمزه بر دل مجروح من نمک
وز من به قبله سر مکش ای قبله یمک.( منسوب به سوزنی ).ساحتت از شاعران پر اخطل و فضل و جریر
مجلست از ساقیان پر اخطی و آی و یمک.انوری.
یمک. [ ی َ م َ ] ( اِخ ) نام پادشاهان ایغور. ( از برهان ). پادشاهان ایغور تاتارستان را نامند. ( ناظم الاطباء ). لقب پادشاهی است از ترکستان. ( فرهنگ رشیدی ).

فرهنگ فارسی

نام ملک پادشاه را گویند و آن ملک به حسن معروف است نام شهری و ولایتی است حسن خیز

جمله سازی با یمک

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 جز که زرق تن جاهل سببی دیگر نیست که یمک پیش تگین است و رمک بر در تاش

تذو یعنی چه؟
تذو یعنی چه؟
محنت یعنی چه؟
محنت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز