لغت نامه دهخدا
یش. [ ی َش ش ] ( ع مص ) شادمان شدن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). شادمان گردیدن. ( ناظم الاطباء )
یش. [ ی َش ش ] ( ع مص ) شادمان شدن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). شادمان گردیدن. ( ناظم الاطباء )
شادمان شدن شادمان گردیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو می دیدم کمان ابرو یش خم قیامت می شدی بر من در آن دم
💡 هست بیش از طاقت من بار اندوه فراق یش ازین طاقت ندارم گفتهام صد بار بیش
💡 بیخبر گل که خو ب یش از کیست وانچنان بوی خوش ورا از چیست
💡 عرق رق میکند گل گل ز رویش یش به بستان تان خجل جل میشود ود ود ز قدش دش صنوبر بر
💡 به شکل ابرو یش دل بود قربان که باشد مرکمان را خانه قربان
💡 چو سی سال از شاهیش شد فزون ز بینی یش بگشود یک روز خون