یزکی
لغت نامه دهخدا
یزکی. [ ی َ زَ ] ( حامص ) صفت و شغل یزک. طلایه داری. پیشقراولی سپاه و لشکر. ( یادداشت مؤلف ).
- یزکی کردن ( یا نمودن )؛ طلایه داری لشکر کردن:
خواجه دانم که پیش فوج سخاش
موج دریا همی کند یزکی.انوری.منم آنکه شاه گردون به زمان شوکت من
شب و روز می نماید یزکی و پاسبانی.شاه نعمةاﷲ ولی.
فرهنگ فارسی
صفت و شغل یزک طلایه داری
دانشنامه اسلامی
[ویکی الکتاب] معنی یُزَکِّی: پاک و پاکیزه می کند - تزکیه می کند
ریشه کلمه:
زکو (۵۹ بار)
جمله سازی با یزکی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 سهیلی دیگری در چرخ معنی یزکی کل روح کالادیم
💡 عشق در پیش زپی حب علی ره سپر است مژده کز شاه به لشکر یزکی میآید
💡 سعدیا لشکر سلطان غمش ملک وجود هم بگیرد که دمادم یزکی میآید
💡 تلخ جوانی یزکی در شکار زیرتر از وی سیهی دُردخوار