یارمندی

لغت نامه دهخدا

یارمندی. [ م َ ] ( حامص مرکب ) کمک. یاری. همراهی. عون. معاونت. مددکاری:
کنون از من این یارمندی مخواه
بجز آنکه بنمایمت جایگاه.فردوسی.که همواره پست و بلندی ز تست
به هر سختیی یارمندی ز تست.فردوسی.چنین داد پاسخ که از ماست گنج
ز شهر شما یارمندی و رنج.فردوسی.دگر آنکه پرسیدی از مرد دوست
ز هر دوستی یارمندی نکوست.فردوسی.یارمندی دادن؛ کمک کردن. مساعدت کردن. همراهی:
مگر بخششت یارمندی دهد
به فیروزیم سربلندی دهد.فردوسی.یارمندی کردن؛ اعانت کردن. معاضدت. مددکردن. یاری کردن. مساعدت کردن:
برین برکه گفتم نجویم زمان
اگر یارمندی کند آسمان.فردوسی.- بی یارمندی؛ بی یاری. نداشتن دوست و رفیق:
ز بی یارمندی بنالند مردم
من از یارمندی که یاری ندارند.اوحدی.- یارمندی نمودن؛ یاری و موافقت نشان دادن: تقافط؛ یارمندی نمودن نر و ماده به هم به گشنی کردن.

فرهنگ عمید

یاری، کمک، اعانت.

فرهنگ فارسی

عمل یارمند

جمله سازی با یارمندی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چنین داد پاسخ که از ماست گنج ز شهر شما یارمندی و رنج

💡 همی گفت کام و بلندی ز تست به هر سختیی یارمندی ز تست

💡 برین بر که گفتم نجویم زمان مگر یارمندی کند آسمان

💡 دگر آنک پرسید ازمرد دوست ز هر دوستی یارمندی نکوست

💡 ز بی یارمندی بنالند مردم من از یارمندی، که یاری نداند

بلاسیدن یعنی چه؟
بلاسیدن یعنی چه؟
رفیق یعنی چه؟
رفیق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز