لغت نامه دهخدا
گنجیده. [ گ ُ دَ / دِ ] ( ن مف )درآمده و داخل شده. در جای نهاده. ( ناظم الاطباء ). جای گرفته در چیزی. محاط شده. و رجوع به گنجیدن شود.
گنجیده. [ گ ُ دَ / دِ ] ( ن مف )درآمده و داخل شده. در جای نهاده. ( ناظم الاطباء ). جای گرفته در چیزی. محاط شده. و رجوع به گنجیدن شود.
جا گرفته، جاشده.
( اسم ) ۱ - جا گرفته در چیزی. ۲ - جمع شده گرد آمده. ۳ - راست آمده صادق.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در دل آن کس که او گنجیده است همچو او صاحبدلی دیگر کراست
💡 نام تو که گنجیده به هر ذره جانم از غایت تعظیم نگنجد به زبانم
💡 چشمه سوزن محیط بحر نتواند شدن در دل تنگم شکوه عشق چون گنجیده است؟
💡 جملهٔ اسما در او گنجیده اند اهل دل دل را بدین سان دیده اند
💡 آوارهٔ آب و گل، دریاب مقام دل گنجیده بجامی بین این قلزم بی ساحل
💡 تو از لطافت گنجیده یی درین عالم وگرنه ذات تو از حیّز مکان بیشست