پرکین
لغت نامه دهخدا
پرکین. [ پ ُ ] ( ص مرکب ) پرحِقد. حَقود:
وزان پس چو آگاهی آمد بشاه
ز کردار افراسیاب و سپاه
که آمد بنزدیک او کاکله
ابا لشکری چون هزبر یله
که از تخم تورست پرکین و درد
بجوید همه روزگار نبرد.فردوسی.فرستاده زین روی برداشت پای
وزانروی پرکین بشد سوفرای.فردوسی.چو همدان گشسپ و یلان سینه نیز
برفتند پرکین و دل پرستیز.فردوسی.
پرکین. [ پ ِ ] ( اِخ ) سر ویلیام هنری ) شیمی دان انگلیسی. مولد لندن بسال 1838 و وفات سنه 1907 م. وی نخستین بار رنگ آنیلین را کشف کرد.
فرهنگ عمید
کینه ور.
فرهنگ فارسی
( صفت ) پر حسد پر حقد.
جمله سازی با پرکین
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز اندوه تسلیم غمگین مباش از آن بدگهر مرد پرکین مباش
💡 که آن آفرین باز نفرین شود وزو چرخ گردنده پرکین شود
💡 به جنگ هر یکی زان خرس پرکین دو خرس آسمان دادند تحسین
💡 به ناگاه آن شیر پرکین و خشم درختی کهن شاخش آمد به چشم
💡 همه کوهساران ما این بود مرا دل ز دینار پرکین بود
💡 همه کار گردنده چرخ این بود ز پروردهٔ خویش پرکین بود