پردلی
مترادفها
شجاعت، جسارت
متضادها
غمگین، اندوهگین
لغت نامه دهخدا
پردلی. [ پ ُ دِ ]( حامص مرکب ) حالت و چگونگی پردل. جسارت. دلیری. دلاوری. جرأت. پرجگری. شجاعت. مقابل بددلی:
فریدون فکند آن کمند یلی
به نیروی یزدان و از پردلی.فردوسی.بروز معرکه زین پردلی و پرجگریست
که یکسواره شود پیش لشکری جرّار.فرخی.به پردلی و بمردی همه نگه دارد
نگاهداشتنی ساخته چو ساخته چنگ.فرخی.آلوده بخون کلاه و طوقش
اینست ز پردلی نشانی.ناصرخسرو.|| شکیمه. قوت قلب.
فرهنگ فارسی
۱- پر جگری دلیری دلاوری شجاعت مقابل بددلی. ۲- قوت قلب شکیمه.
جمله سازی با پردلی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 او میشود سوار و دل محتشم طپان کو پردلی که آید و گیرد رکاب را
💡 به پردلی که چو مور و ملخ سپاهی را سه روز داد به یک تار عنکبوت حصار
💡 آلوده به خون کلاه و طوقش این است ز پردلی نشانی
💡 ز رعنایان نازکدل چه خیزد که این جا پردلی باید جگرخوار
💡 یکی نعره زد سام گرد از یلی برآورد تیغ از ره پردلی
💡 پردلی شرط نباشد چوره عشق روی من و زلف تو توکلت علی الله چکنم